محمد حسن بن محمد باقر صفى عليشاه
83
تفسير قرآن صفى على شاه
بعد مردن دادشان حق حيات * خواست چون حزقيل از سلطان ذات زنده گشتند از دعاى او همه * گشت زايل زان جماعت واهمه فضلها از حق بود بر مردمان * شاكر اغلب نيستند اندر نهان آن جماعت طالبان حضرتند * كه برون از خانمان كثرتند گشته از دار طبيعت دربدر * از بلاى غفلت و رنج دگر هست ايشان را حذر از موت جهل * مرده آن باشد كه اين گيرد بسهل امر شد پس تا بموت اختيار * مىبميرند آن جماعت در فرار جملگى گشتند فانى از ذوات * زان تجلى كه بر ايشان شد ز ذات فانى اندر وحدت ذاتى شدند * وز حيات معنوى سر بر زدند وان بقاى عارف از بعد فناست * زندهء جاويد در عين بقاست نيست مستعبد بنزد اهل سير * كاين بود مقصود از قصهء عزيز گشت از موت طبيعى بر حذر * حق به او آموخت پس موت دگر تا در آن يابد حيات سرمدى * از فناى خود بذات سرمدى ز امر حق چون بست بار از ملك تن * باز روح آيد باصلاح بدن تا به كلى گردد از تن بىنياز * قالب اندازد بصحراى مجاز در همين قالب كند تكميل روح * در فتوح از فلك ناچار است نوح تا بساحل آيد اين كشتى فرود * روح صاحبدل شود كامل شهود ديگر او را نيست بر تن احتياج * واگذارد اين طبيعت وين مزاج ما ندانيم آنچه حق مطلب است * داند آن كو خالق روز و شبست اى بسا دانش كه او نادانى است * عقل ميلافد كه اين برهانى است شايد ار هم جسم خاكى خاك شد * بعد از آن هم زنده و چالاك شد مر نه اول جسم آدم خاك بود * حق بقدرت دادش اين فضل و نمود پس چه باك ار هستى پايندهاش * بعد مردن باز سازد زندهاش صد هزاران بار گر ميرد عزير * زنده در حالش كند خلاق خير زين بيان عقل ار ابا بنموده است * بهر ابطال تناسخ بوده است يا كه حق نبود ارادهاش بر گزاف * تا كند همسنگ سوزن كوه قاف مىكند قدرت بر آنچه جايز است * نى كه او ز اجراى امرى عاجز است آنچه در پردهء عدم شد مختفى * عود او جايز نداند فلسفى مر نه اين خاك سيه معدوم بود * وز كمالات بشر محروم بود حق چنين كردش كه بينى اى حكيم * پس چه باك ارزنده شد عظم رميم نيست اين زيجاد اول صعبتر * قدرت ار دارى يقين در دادگر عود ما در حشر ديگر بين است * گر تو وجهش را ندانى ممكن است سر و جهر خود ندانى چون تو هيچ * حشر كلى را چه دانى در بسيج هر دمى اندر وجودت محشريست * در كفت از نيك و بدها دفتريست گر بخوانى سطرى از طومار خويش * سر محشر جمله را دانى ز پيش حيف كت پاى خرد لغزنده است * بر فتادن دمبدم ار زنده است هر چه از من بشنوى وز غير من * چيز ديگر فهمى آن را بىسخن چيز ديگر هم نفهمى اى عزيز * چون عيادى نيست هيچت در تميز اين ز خودبينى است يا از غفلتى * گر ز خود بينى است باشد آفتى آفتى نبود ز خود بينى بتر * فهم و نافهمى است او را دردسر ور ز غفلت باشد آن خود رائيش * ميتوان شايد بفهم افزائيش اينقدر كافيست او را عقل و فهم * كه بفهمد نسبتش از فهم سهم رنج خود را يافت پويد بر علاج * رنج جان نبود كه از رنج مزاج ناله كن چندان كه بتوانى به حق * كو ز جهلت باز گرداند و رق نفس بر تو راه دانش بسته است * عقل دانشمند ازانت خسته است اندكى در جهل خويش انديشه كن * چارهء آن ديو دشمن پيشه كن يك زمان فارغ مباش از گير و دار * با عدو كن تا توانى كارزار قتل او واجبتر است اندر سبيل * زانكه در اثبات راه آرى دليل راه حق روشنتر است از مهر و ماه * از دلايل جو دليلى بهر راه در قتال نفس دون مردانه باش * خوف مرگ از سر بنه پنهان و فاش گر بترسى غالب آيد دشمنت * بكشد اندر خاك و خون روشن تنت گويد ار برهانى از نادانى است * گو بهل برهان خود اين برهانيست نيست نفعى مر شما را در فرار * بعد بيرون رفتن از شهر و ديار در جهاد از عزم ثابت چاره نيست * خوف و وحشت موجب آوارهگى است خصم آيد از پى و غالب شود * عار و ذلت را خود اين موجب شود پشت بر دشمن نمودن علت است * سالم ار مانى حياتت ذلتست زندگى نيكست اما نى به عار * هيچ عارى نيست بدتر از فرار يك تن ثابت به از صد نفس و الف * كه شوند از جنگ روگردان بخلف حق سميع است آنچه گوئيد آشكار * مى نيوشد از ثبات و از قرار هم بر اسرار نهان باشد عليم * كه قوى حاليد يا داريد بيم [ سوره البقرة ( 2 ) : آيه 245 ] مَنْ ذَا الَّذِي يُقْرِضُ اللَّهَ قَرْضاً حَسَناً فَيُضاعِفَهُ لَهُ أَضْعافاً كَثِيرَةً وَ اللَّهُ يَقْبِضُ وَ يَبْصُطُ وَ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ ( 245 ) كيست آن كسى كه وام بدهد خدا را وامى نيكو پس دو چندان بكند آن را براى اوست دو چندان بسيار و خدا ميگيرد و ميگشايد و بسوى او باز ميگرديد ( 245 ) در بيان يقرض اللَّه و نكته قبض و بسط يقرض اللَّه يعنى آن كو وام داد * بر خدا از نفس و مال اندر جهاد وام نيكو اين بود تا چون دهد * گيرد افزون هر كه او افزون دهد هر يكى را حق عوض بدهد هزار * تا چه باشد قبض و بسط كردگار با شما همراه باشد در عمل * و صفها را در عمل سازد بدل بخل اگر با او كنيد از جان و مال * قبض آيد منقلب گردد خصال ور كه با او جود و بذل آريد پيش * وسعت آيد بر شما ز اندازه بيش تا چه باشد قدر بخل و قدر جود * از تو باشد هر چه آيد در نمود قبض ديدى سر آن جو كز كجاست * بسط ديدى دان كه پاداش عطاست دزد باشد دايم اندر خوف و غم * خود نداند سر آن خوف و الم گويد اين از چيست نارد هيچ ياد * كاين بود پاداش آن خوفى كه داد همچنين دان قبض و بسط معنوى * تا چه باشد قدر آن بر مولوى هست قبضى كآن بدل پيوسته است * دان كه آن دل بر هوايى بسته است دارد از دنيا بدل انديشهء * نيست فارغ ز اشتغال و پيشهء هم بود قبضى كه آيد گاه گاه * اينست از ترك مواساتى به راه تا چه باشد آن شقوقش بيحد است * گر ز ترك شفقتى باشد بد است هم وجوه شفقت آمد بىشمار * جمله را درياب اگر دارى به كار